ثنا و ثمین و بی بی
سلام به دخترای مامان و همه ی دوستانی که تو این یه هفته ای که نبودیم بهمون سر زدن..gif)
.gif)
اون هفته بابا رفته بود ماموریت و مامان کارهاش زیاد بود و نتونستم بیام و بنویسم.البته چند تا رویداد اون هفته رو در اسرع وقت مینویسم.پنجشنبه شب بهمون خبر دادند که بی بی فوت شده.بی بی مادربزرگ بابا رضا بود که عمرشون به صد میرسید.با اینکه سنشون زیاد بود اما راه میرفت و همیشه نماز اول وقت میخوند. همیشه لبش به دعا باز بود و برای بچه ها و بچه های اونها دعای خیر میکردن.خدا روحش رو شاد کنه.وقتی ثنای عزیزم به دنیا اومد تا چند سال زهرا صداش میزدن و جالب بود که ثنا هم عادت کرده بود و وقتی میگفت زهرا، ثنا کوچولو میگفت :بله!بی بی 6ماه اول سال که دزفول گرمه می اومد شیراز و 6 ماه دوم سال که شیراز سرده، میرفت دزفول و از این رفت و آمدها هم خسته نمیشد.دو شب قبل از فوتشون بیمارستان بستری شد .توی تمام عمرشون نه چربی نه قند و نه فشار خون داشت و این رو مدیون درست غذا خوردن میدونست.طبع سردی و گرمی همه چی رو میدونست و رعایت میکرد و شبها غذای سنگین نمیخورد.همیشه روزهای جمعه یا دوشنبه حمام میرفت و خیلی چیزهائی رو که شاید برای ما اهمیت نداشته باشه رو رعایت میکرد.خدا رحمتشون کنه.خلاصه ما جمعه صبح به سمت دزفول حرکت کردیم و ساعت 5 عصر رسیدیم.اول رفتیم سر مزارشون و بعد هم خونه ی عموحاجی که پسر ارشد بی بی هستن رفتیم.مامان جون مهری و باباجون مرتضی هم اومده بودن و عمو امیراینا و عمه نرگس اینا و عمو محسن وباباجون جواد هم از شیراز اومده بودن.یه تجدید دیدار هم با اونا داشتیم.دیروز که شنبه بود ساعت 6 غروب حرکت کردیم و 1 و نیم شب رسیدیم.



ثنا و ثمین و بی بی
